خستهام ، خسته از اين دنياي سياه و سفيد قلبم و مردماني كه خاكستري را نميشناسند ، آبي آسمان را نميبينند و بر سبز سبزهها ميخندد.
پيشهيشان فريب است و رسمشان نیرنگ.
خستهام ، خسته از دلبستگیهایی با رنگ عشق ، با نام عشق و با هر چه دروغين است از عشق . خسته از اين چشمهاي پر دروغ كه
خستهام ، خسته از انتظار بيهوده . خسته از نيامدنها و رفتنها و حتی از ماندنها . خسته از ماندن و بدينسان زيستن.
خستهام ، آري ، خستهام .
پس چرا اي آرامش زيباي هستي مرا در خود غوطهور نميسازي...

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/05/08ساعت توسط ناز بانو |