چند روزه دلم خيلي گرفته از دست آدمهايي که دروغ ميگن آدمهايي که دورنگن آدمهاايي که معني دوست داشتن رو نمي فهمن آدمهايي که ................. راستي چرا اينجوريه؟ چرا ما به خودمون اجازه ميديم دل همديگرو بشکونيم ؟ چرا راحت تمام لحظه هاي خوبي که با هم داريم رو خراب مي کنيم؟ چرا قدر دوست داشتن رو نمي فهميم؟ مگه چند روزه ديگه قراره زندگي کنيم؟ مگه اصلا قراره توي اين دنيا چه کار کنيم؟ چرا قبل از انجام دادن کاري که مي خوايم بکنيم يا حرفي که مي خوايم بزنيم يا حتي نگاهي که مي خوايم بکنيم يه ذره فکر نمي کنيم؟ چرا اينقدر راحت صداي شکستن قلب عزيزمون رو ميشنويم و هيچ کاري نمي کنيم؟ چرا؟ واقعا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم پر است پر از لحظه هاي باراني پرم ز گريه پر از گريه هاي طولاني
طلسم بغضم اگر بشکند ز دل تنگي
شکسته دل ترم از ابرهاي باراني
بيا به دامنم اي اشک لحظه اي بنشين
مگر غبار دلم را دوباره بنشاني
بيا که چشم به راهت نشسته ام اي اشک
بيا که با تو شبم مي شود چراغاني
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/04/07ساعت توسط ناز بانو |