وقتی که صدای طبل آسمان در فضای ابری زمین پیچید
من که کودکی بیش نبودم ، هراسان از حیاط خانه به سوی اتاق دویدم
نگاهی به پشت سرم کردم
و دیدم که این بار هم از آسمان کسی به سراغ من نیامده است
و هیچ صدایی نبود به جز نوای شیون دوردست زنان آبادی به زیر گریه ی بی وقفه ی باران
چندتن از مردم به سوی راه شالیزار دلگیری که مهرهمسر همسایه ی ما بود
هراسان و شتابان می دویدند
مدتی بعد مادرم با چشم های پر ز اشک و حالتی غمگین به سوی خانه می آمد
پای اومجروح ز نیش و زخم زالو بود و دستش خسته از کاری توانفرسا
مادرم با دیدن من دست هایش را به دور گردنم پیچید
اشک هایش را به روی صورت ترسیده ی من ریخت
و با من گفت
زن بیچاره ی همسایه ی ما را
مادر بیچاره ی آن کودکانی که یکی آن سه تا بیمار مادرزاد و یکی نوزاد شیر خواره ست
لحظه هایی پیش دز حال نشا در صفحه های سرد شا لیزار
دست خشم آسمان ابری بی رحم با خود برد
اين هم يه شعر ديگه از فرهاد تحويلدار. اگه يادتون باشه قبلا هم يه شعر قشنگ از همين شاعر جوان براتون نوشتم. اميدوارم خوشتون بياد و همينجا ازش تشكر ميكنم كه شعرهاي خوبش رو برام ميفرسته
+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/02/14ساعت توسط ناز بانو |