از ابر می ترسم
هنگام که پوست روی پل
پاره می کند
و درخت خانه ی من
برگ برگش تا صبح می سوزد
از ظهر این گونه آفتابی و بی ابر
بی سایه می ترسم
دلشوره ی غروب ریخته از پنجره
بر آیینه ، بر قالی من
و تاریکی ورم کرده بر انحنای سفید پشت اسب
از پشت پرچین همسایه می آید
ترسی چنین عاشقانه که با من است
با هیچ صیادی به دریا نرفته است
با هیچ شتری به دریاچه های شن
این شعر یه شاعر شمالیه که یکی از دوستای خوبم برام فرستاده من هم چون خوشم اومد می نویسم تا شما هم لذت ببرید.در ضمن اسم شاعر شعر اقای بیزن مجدی است که در سال 75 فوت کرده. روحش شاد
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/02/12ساعت توسط ناز بانو |