در كتاب اورده اند يكي از عارفان قرن سوم مي گويد روزي از شهر بيرون امدم تا در صحرا گردش كنم . بر گوشه رود نيل ناگاه عقربي را ديدم كه با سرعت مي امد چون به لب اب رسيد قورباغه اي بر لب اب امده بود . ان عقرب بر پشت او نشست و از اب رد شد . هنگامي كه به خشكي رسيد به سرعت رفت . من هم پشت سر او رفتم تا بدانم ماجرا چيست . تا اينكه به درختي رسيد . مردي در زير درخت خفته بود و ماري قصد جان او را كرده بود . مار نزديك امد تا به مرد اسيب رساند ناگاه عقرب نيشي بر پشت او زد كه مار هلاك شد. پس عقرب هم بازگشت ولب اب قورباغه منتظر او بود و رفت. من متحير ماندم وتصور كردم او از اولياي خداست ولي وقتي نگاه كردم جواني ديدم مست و از عقل تهي . پس صبر كردم تا از خواب مستي در امد . مرا كه ديد بر پاي من افتاد كه شما اينجابر سر من گناهكار چرا ايستاده اي؟
برايش ماجرا را تعريف كردم . انگاه جوان روي به اسمان كرد و گفت ”الهي لطف تو با مستان چنين است با دوستان چگونه خواهد بود؟ ” پس در رود نيل غسلي اورد و روي به شهر نهاد و به رياضت مشغول شد تا انجا كه به هر بيماري مي دميد شفا مي يافت.
هر كه را لطف الهي بنوازد ارشاد و هدايت او را چنين لطفها سازد
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/01/16ساعت توسط ناز بانو |