برو با رفتنت هيچ نمي شود؛
گيرم پس از دريغ دستانت، دستانم يخ بزنند،
گيرم اغوشم از التماس گرماي اغوشت پر شود.
گيرم با رفتنت دلم بيش از پيش بگيرد؛ روزگارم سياه شود،
ديوانگي ام بيداد کند.
گيرم ديگر دلي در سينه نتپد، نبضي در رگ ها نزند چشمي
چشم به راه بماند.
گيرم با رفتنت زندگيم تمام شود، ولي تو برو ، با رفتنت
هيچ نمي شود
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/01/15ساعت توسط ناز بانو |