چشم باز مي كنم ، هنوز باران مي بارد. اين باران نمي خواهد تمام شود؟ گويي انسان ديگري شكل گرفته است ، تولدي ديگر و يا شايد مرگي ديگر .
چرا باران ديگر چيزي را زيبا نمي كند؟
گويي تنها مي بارد براي آنكه باريده باشد ،
مي بارد براي آنكه به رسم طبيعت عمل كرده باشد .
مي بارد تا باغچه دل مرا گِل كند .
باران ديگر نمي شويد ، تنها گِل مي كند .
خاك وجودم را چنان بر هم مي زند و گِلي مي سازد كه
مگر گلِ زير باران ، نرم و نرم تر نمي شود؟ پس چرا من
با هر قطره سخت تر مي شوم؟!!!
باران...
باران...
باران...
به راستي اين باغچه تا كي تاب مي آورد؟
يعني اين همه باران براي روييدن گلهاي زيبا لازم است؟
شايد اصلاً من اشتباه مي كنم ، نكند باران را با برف
اشتباه گرفته ام؟
اگر باران است ، پس چرا همه جا يخ زده است؟
پس چرا من اينقدر سردم؟ پس چرا هيچ زيبايي ندارد؟
باران كه زيبا بود...
ولي باران چه زيبا باشد ، چه زشت ، خداي باران
زيباست .
او تنها همراه هميشگي باغچه است.
او تنها دلخوشي اين خاك خشك است.
باغچه آموخته است كه براي سبز شدن اين خاك بي جان ،
ضربه هاي سخت باران و تگرگ لازم است.
خاك "بايد" صبور باشد تا بروياند ،
همچون مادري كه نه ماه تحمل مي كند ، رنج مي كشد ،
به بهاي بخشيدن يك زندگي تازه.
خاك را صبوري بايد ، تا مجال رويش يابد .
شايد بهاي صبر خاك ، روييدن نور باشد.
شايد آفتاب از دل همين خاك برون آيد .شايد...
آفتاب طلوع خواهد كرد ، يقين دارم.
86/9/20
در طريقت هر چه پيش سالك آيد خير اوست
در صراط مستقيم اي دل كسي گمراه نيست
چيست اين سقف بلند ساده بسيار نقش
زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست
اين چه استغناست يارب ، وين چه قادر حكمتست
كاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست
بنده پير خراباتم كه لطفش دائم است
ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/20ساعت توسط ناز بانو |