من از ان ابتداي اشنايي شدم جادوي موج چشمهايت
تو رفتي و گذشتي مثل باران ومن دستي تكان دادم برايت
تو يادت نيست انجا اولش بود همانجايي كه با هم دست داديم
همان لحظه سپردم هستيم را به شهر بي قرار دستهايت
تو رفتي باز هم مثل هميشه من و ياد تو با هم گريه كرديم
تو ناچاري براي رفتن و من هميشه تشنه شهد صدايت
شب و مهتاب و اشك وياس وگلدان همه با هم سلامت ميرسانند
هواي اسمان ديده ابريست هواي كوچه غرق ردپايت
كتاب زندگي يك قصه دارد و تو ان ماجراي بي نظيري
و حالا قصه من غصه توست و شايد غصه من ماجرايت
سفر كردن به شهر ديدگانت به جاي شمعداني كار من نيست
فقط لطفي كن و دل را بيانداز به رسم يادگاري زير پايت
شبي پرسيدم از خود هستيم چيست بجز اشك و نياز و ياد وتقدير
و حالا با صداقت مي نويسم همين هايي كه من دارم فدايت
دعايت مي كنم خوشبخت باشي تو هم تنها براي خود دعا كن
الهي گل كند در اسمانها خلوص غنچه سرخ دعايت
+ نوشته شده در سه شنبه 1384/12/23ساعت توسط ناز بانو |