برايت شمع هايي روشن كرده ام، مني که آن همه مي باريدم
كه تو را تا رستاخيزت بسوزند.
از ابتدا مي دانستم،
در ذهن قفس
چيزي جز پرنده نخواهد مرد.
مي گفتي:
« همه چيز تو را برايم نقاشي مي كند.»
« از در و ديوار تويي كه مي باري!»
پس كجا جا ماندم
هميشه دير مي رسيدم،
در را نبسته
كوچه رااز خواب مي پراندم
كنار شمعداني هاي باغ براي آمدنت
دعا مي كردم و
دست آخر
باد در ها را به هم مي كوبيد.
حالا سالي مي شود كه
مي خواهي فكر كني
مرده ام،
اما
شمع هاي من چيز ديگري مي گويند،
چيز ديگري...
فرهاد سلمانیان
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/18ساعت توسط ناز بانو |