اما نمي دانم چرا اين روزها، از دوستان و آشنايان هرکس مرا مي بيند . از دور مي گويد: اين روزها انگار حال و هواي ديگري داري . اما من مثل هر روزم ، با آن نشانه هاي ساده ، با همان امضا همان نام و همان رفتار معمولي ، مثل هميشه ساکت و آرام. اين روزها تنها حس مي کنم ، "گاهي کمي گيجم" "گاهي کمي گنگم" حس مي کنم از روزهاي پيش ، قدري بيشتر اين روزها را دوست دارم گاهي از تو چه پنهان ، با سنگ ها آواز مي خوانم و قدر بعضي لحظه ها را خوب مي دانم . اين روزها گاهي از روز ، ماه ، سال ،از تقويم و از روزنامه ها بي خبرم. حس مي کنم گاهي کمي کمتر گاهي شديدا بيشتر هستم . حتي اگر مي شد بگويم ، اين روزها خدا را هم يک جور ديگر مي پرستم . از جمله ديشب هم که از شب هاي بي رحمانه ديگر بود ، من کاملاْ تعطيل بودم اول نشستم خوب جوراب هايم را اتو کردم ، تنها حدود هفت فرسخ راه رفتم ، با کفش هايم گفت و گو کردم . بعد از آن هم رفتم تمام نامه هايم را زير و رو کردم ، دنبال آن افسانه موهوم دنبال آن مجهول گشتم . سطر سطر نامه ها را جست و جو کردم ، چيزي نديدم!! ديشب دوباره بي تاب در بين درختان تاب خوردم . ديشب پس از سال ها فهميدم که رنگ چشمانم کمي روشن است . و بر خلاف سال هاي پيش ، رنگ مشکي را از رنگ خاکستري دوست تر دارم . اين روزها ديگر به راحتي اشک مي ريزم... گاهي براي ياد بود لحظه اي کوچک يک روز کامل را جشن مي گيرم . گاهي صد بار در يک روز مي ميرم . حتي يک شاخه از محبوبه هاي شب براي مردنم کافي است . گاهي نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنايي دارد . گاهي دل بي دست و پا و سر به زيرم را آهنگ يک موسيقي غمگين هوايي مي کند. اما غير از اين حس که گفتم و غير از اين رفتار معمولي و غير از اين حال و هواي ساده و عادي ،حال و هواي ديگري در دل ندارم. رفتار من عادي ست... "قيصر امين پور" 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/29ساعت توسط ناز بانو |
بخوان به نام گل سرخ، در صحاري شب،
كه باغ ها همه بيدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان، تا كبوتران سپيد
به آشيانه ي خونين دوباره برگردند.
بخوان به نام گل سرخ، در رواق سكوت
كه موج و اوج طنينش ز دشت ها گذرد؛
پيام روشن باران،
زبام نيلي شب،
كه رهگذر ، نسيمش به هر كرانه برد.
ز خشك سال چه ترسي!
كه سد بسی بستند:
نه در برابر آب،
كه در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور ...
در اين زمانه ي عسرت،
به شاعران زمان برگ رخصتي دادند،
كه از معاشقه ي سرو و قمري و لاله،
سرودها بسرايند ژرف تر از خواب،
زلال تر از آب.

تو خامشي، كه بخواند؟
تو مي روي، كه بماند؟
كه بر نهالك بي برگ ما ترانه بخواند؟
از اين گريوه به دور،
در آن كرانه ببين:
بهار آمده،
از سيم خادار، گذشته.
حريق شعله ي گوگردي بنفشه چه زيباست!
هزار آينه جاري ست.
هزار آينه اينك، به همسرايي قلب تو مي تپد با شوق.
زمين تهي دست ز رندان،
همين تويي تنها
كه عاشقانه ترين نغمه را دوباره بخواني.
بخوان به نام گل سرخ، و عاشقانه بخوان:
"حديث عشق بيان كن، بدان زبان كه تو داني"
"محمد رضا شفيعي کدکني"
+ نوشته شده در جمعه 1387/01/23ساعت توسط ناز بانو |
قصه را كه ميداني؟ قصه مرغان و كوه قاف را، قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را، قصه سيمرغ و آينه را؟ نوشتهاند.هزار سال است كه تقدير را تأخير ميكنم.
قصه نيست؛ حكايت تقدير است كه بر پيشانيام
اما چه كنم با هدهد، هدهدي كه از عهد سليمان تا
امروز هر بامداد صدايم ميزند؛
و من همان گنجشك كوچك عذرخواهم كه هر روز بهانهاي
ميآورد، بهانههاي كوچك بيمقدار.تنم نازك است و
بالهايم نحيف. من از راه سخت و سنگ و سنگلاخ ميترسم.
من از گم شدن، من از تشنگي، من از تاريك و دور
واهمه دارم.
گفتي قرار است بالهايمان را توي حوض داغ خورشيد
بشوييم؟ گفتي كه اين تازه اول قصه است؟ گفتي كه
بعد نوبت معرفت است و توحيد؟ گفتي كه حيرت،
بار درخت توحيد است؟ گفتي بي نيازي...؟ گفتي كه
فقر...؟ گفتي كه آخرش محو است و عدم...؟
آي هدهد! آي هدهد! بايست؛ نه، من طاقتش را
ندارم...
بهار كه بيايد، ديگر رفتهام. بهار، بهانه رفتن است.
حق با هدهد است كه ميگفت: رفتن زيباتر است،
ماندن شكوهي ندارد؛ آن هم پشت اين سنگريزههاي
طلب.گيرم كه ماندم و باز بالبال زدم، توي خاك و
خاطره، توي گذشته و گل.
گيرم كه بالم را هزار سال ديگر هم بسته نگه داشتم،
بالهاي بسته اما طعم اوج را كي خواهد چشيد؟

ميروم، بايد رفت؛ در خون تپيده و پرپر.
سيمرغ، مرغان را در خون تپيده دوستتر دارد.
هدهد بود كه اين را به من گفت.
راستي، اگر ديگر نيامدم، يعني كه آتش گرفتهام؛
يعني كه شعلهورم! يعني سوختم؛ يعني خاكسترم را هم
باد برده است.
ميروم اما هر جا كه رسيدم، پري به يادگار
برايت خواهم گذاشت. ميدانم، اين كمترين شرط
جوانمردي است.
بدرود، رفيق روزهاي بيقراريام!
قرارمان اما در حوالي قاف، پشت آشيانه سيمرغ،
آنجا كه جز بال و پر سوخته، نشانيندارد...
عرفان نظرآهاري
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/01/13ساعت توسط ناز بانو |