گاهي اوقات فكر مي كنم چرا كربلا اينقدر عظمت داره؟ ما 11 امام داريم ، حضرت زهرا رو داريم كه شهيد شدند. پيامبرو داريم با اون همه آزار و اذيتي كه عرب جاهليت بهشون رسوندند.ولي چرا كربلا يه چيز ديگه است؟ بعد به خودم جواب ميدم شايد به خاطر اينه كه كربلا نماد كامل تضادهاست. تقابل نهايت خوبي و نهايت بدي. عشق و فداكاري و ايمان در مقابل جهل و دنياپرستي و عقده هاي پست حيواني. عقده هايي كه انسان رو ميتونه تا حد شمر و خولي پست كنه و در مقابل ، ايمان و يقيني كه اين آرامش رو به امام و يارانش ميده كه در مقابل يك لشگر دشمن به نماز بايستند. ايماني كه به زينب صبريُ ميده كه سر عزيزترينش بالاي نيزه ببينه ولي باز هم لب به شكر خدا باز كنه و بگه "من چيزي جز زيبايي نمي بينم." چشم زينب اطاعت برادرشُ در برابر ميل حق مي بينه و اينكه ابراهيم وار ، علي اصغرشُ به قربانگاه مي بره ولي چشم مردم جاهل كوفه و شام يزيد رو مي بينه كه خارجيها رو به اسارت كشيده. كمال عشق رو ميشه در عبداله شش ساله ديد كه دستشُ سپر عمو ميكنه ، كمال آزادگي رو در فطرت پاك حر كه در ميان تاريكي نورُ تشخيص ميده و به سمتش ميره ، كمال ايثار رو در وجود عباس كه همه تلاشش براي زنده موندن ، بخاطر رسوندن آب به رقيه و سكينه است ، كمال مظلوميت رو در گوش پاره شده رقيه كه به گوشوارش هم رحم نميكنند ، كمال قداست رو در گلوي بوسيده شده حسين كه خنجر شمر ياراي بريدنش ُ نداره. و در اون سمت نهايت پستي رو در وجود حرمله كه مهارتش در تيراندازيُ با پاره كردن گلوي نوزاد تشنه به نمايش ميذاره ، نهايت حيوان صفتيُ در وجود انسان نماهايي كه بر روي جنازه ها با اسب مي تازند ، نهايت بي شرفيُ در وجود يزيد كه سر بريده بابا رو براي دختر بچه سه ساله هديه مي فرسته. كربلا يعني كمر شكسته حسين كه عباسشُ از دست ميده.
كربلا يعني غيرت به جوش اومده ابالفضل كه زينبش بي محمل
بايد سوار بر شتر بشه.
كربلا يعني لب تشنه علي اكبر كه با شهادت سيراب ميشه.
كربلا يعني صبر رباب كه علي اصغرشُ با تير سه شعبه هدف
قرار ميدن.
كربلا يعني رقيه گمشده در بيابان.
كربلا يعني رنج زين العابدين.
كربلا يعني زينب ، زينب يعني درد.
كربلا هر روز داره توي اين دنياي پر از ظلم به شكلهاي
مختلف ، كمتر يا بيشتر تكرار ميشه. شمر و يزيدهاي اين
دوره زمونه هم كم نيستند. اين درد هميشگي بشريته ، تا
وقتي كه كسي بياد و جواب اين همه ناعدالتي و ظلمُ بده.
تنها آرزوي بشر عدل و دوستيه.
شايد اين جمعه بيايد شايد... التماس دعا![]()
۸۶/۱۰/۲۲
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/27ساعت توسط ناز بانو |
چشم باز مي كنم ، هنوز باران مي بارد. اين باران نمي خواهد تمام شود؟ گويي انسان ديگري شكل گرفته است ، تولدي ديگر و يا شايد مرگي ديگر .
چرا باران ديگر چيزي را زيبا نمي كند؟
گويي تنها مي بارد براي آنكه باريده باشد ،
مي بارد براي آنكه به رسم طبيعت عمل كرده باشد .
مي بارد تا باغچه دل مرا گِل كند .
باران ديگر نمي شويد ، تنها گِل مي كند .
خاك وجودم را چنان بر هم مي زند و گِلي مي سازد كه
مگر گلِ زير باران ، نرم و نرم تر نمي شود؟ پس چرا من
با هر قطره سخت تر مي شوم؟!!!
باران...
باران...
باران...
به راستي اين باغچه تا كي تاب مي آورد؟
يعني اين همه باران براي روييدن گلهاي زيبا لازم است؟
شايد اصلاً من اشتباه مي كنم ، نكند باران را با برف
اشتباه گرفته ام؟
اگر باران است ، پس چرا همه جا يخ زده است؟
پس چرا من اينقدر سردم؟ پس چرا هيچ زيبايي ندارد؟
باران كه زيبا بود...
ولي باران چه زيبا باشد ، چه زشت ، خداي باران
زيباست .
او تنها همراه هميشگي باغچه است.
او تنها دلخوشي اين خاك خشك است.
باغچه آموخته است كه براي سبز شدن اين خاك بي جان ،
ضربه هاي سخت باران و تگرگ لازم است.
خاك "بايد" صبور باشد تا بروياند ،
همچون مادري كه نه ماه تحمل مي كند ، رنج مي كشد ،
به بهاي بخشيدن يك زندگي تازه.
خاك را صبوري بايد ، تا مجال رويش يابد .
شايد بهاي صبر خاك ، روييدن نور باشد.
شايد آفتاب از دل همين خاك برون آيد .شايد...
آفتاب طلوع خواهد كرد ، يقين دارم.
86/9/20
در طريقت هر چه پيش سالك آيد خير اوست
در صراط مستقيم اي دل كسي گمراه نيست
چيست اين سقف بلند ساده بسيار نقش
زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست
اين چه استغناست يارب ، وين چه قادر حكمتست
كاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست
بنده پير خراباتم كه لطفش دائم است
ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/20ساعت توسط ناز بانو |
گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم که
هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه
ديروز بود و هراس فردا، بر شانه هاي صبورت
بگذارم، آرام برايت بگويم و بگریم ...
در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود؟!
گفت: عزيزتر از هر چه هست ! تو نه تنها در
آن لحظات دلتنگي! که در تمام لحظات بودنت
بر من تکيه کرده بودی . من آني خود را از تو
دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي. من
همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد، با
شوق تمام، لحظات بودنت را به نظاره
نشسته بودم.
گفتم: پس چرا راضي شدي من براي آن همه
دلتنگي، اينگونه زار بگريم؟
گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره اي
است که قبل از آنکه فرود آيد عروج
مي کند، اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر
زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از
جنس نور باشي و از حوالي آسمان، چرا که تنها
اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود!
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر
راهم گذاشته بودي؟!
گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين
راه نرو که به جايي نمي رسي! تو هرگز گوش
نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که
عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو
که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد!
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي؟!
گفت: روزيت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي!
پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي!
بارها گل برايت فرستادم، کلامي نگفتي! مي
خواستم برايم بگويي... آخر تو بندهء من
بودي!
چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها
اينگونه شد که صدايم کردي!
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد
را از دلم نراندي؟!
گفت: اول بار که گفتي "خدا" آنچنان به شوق
آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم!
تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن
خدايي ديگر...
گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...گفت: عزيزتر از هر چه هست من دوست تر
دارمت...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/05ساعت توسط ناز بانو |