باز مي گردم. هميشه باز مي گردم. مرا تصديق كني يا انكار،مرا سرآغازي بپنداري يا پايان ، من در پايانِ پايان ها فرو نميروم. مرا بشنوي يا نه ، مرا جستجو كني يا نكني ، من مردِ خداحافظيِ هميشگي نيستم. باز مي گردم : هميشه باز مي گردم. خشم زمان ِ من بر من ، مرا منهدم نمي كند. من روح جاري اين خاكم. من روان دايم يك دوست داشتن هستم. نادر ابراهیمی
+ نوشته شده در شنبه 1386/04/30ساعت توسط ناز بانو |
امشب شب ليلة الرغايبه يعني شب آرزوها ، توي آرزوهاتون منو هم ياد كنيد. آرزويم اين است: نرود اشك در چشم تو هرگز، مگر از شوق زياد، نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز، و به اندازه هر روز تو عاشق باشي، عاشق آن كه تو را ميخواهد، و به لبخند تو از خويش رها ميگردد، و تو را دوست دارد به همان اندازه كه دلت ميخواهد! 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/28ساعت توسط ناز بانو
برايت شمع هايي روشن كرده ام، مني که آن همه مي باريدم
كه تو را تا رستاخيزت بسوزند.
از ابتدا مي دانستم،
در ذهن قفس
چيزي جز پرنده نخواهد مرد.
مي گفتي:
« همه چيز تو را برايم نقاشي مي كند.»
« از در و ديوار تويي كه مي باري!»
پس كجا جا ماندم
هميشه دير مي رسيدم،
در را نبسته
كوچه رااز خواب مي پراندم
كنار شمعداني هاي باغ براي آمدنت
دعا مي كردم و
دست آخر
باد در ها را به هم مي كوبيد.
حالا سالي مي شود كه
مي خواهي فكر كني
مرده ام،
اما
شمع هاي من چيز ديگري مي گويند،
چيز ديگري...
فرهاد سلمانیان
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/18ساعت توسط ناز بانو |
کوله پشتي اش را برداشت و راه افتاد. رفت که دنبال خدا بگردد و گفت : تا کوله ام ا ز خدا پر نشود بر نخواهم گشت نهال رنجور و کوچکي کنار راه ايستاده بود. مسافر با خنده اي رو به درخت گفت : چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت : ولي تلخ تر آن است که بروي و بي رهاورد بازگردي. کاش مي دانستي آنچه در جستجوي آني همين جاست مسافر رفت و گفت: يک درخت از راه چه مي داند؟ پاهايش در گل است . او هيچگاه لذت جستجو را نخواهد يافت . و نشنيد که درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز کرده ام و سفرم را کسي نخواهد ديد جز آنکه بايد .مسافر رفت و کوله اش سنگين بود هزار سال گذشت . هزار سال پر پيچ و خم ، هزار سال بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نا اميد. خدا را نيافته بود . اما غرورش را گم کرده بود.به ابتداي جاده رسيد جاده اي که روزي از آن آغاز کرده بود . درختي هزار ساله ، بالابلند و سبز کنار جاده بود. زير سايه اش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد ، اما درخت او را مي شناخت . درخت گفت: سلام مسافر، در کوله ات چه داري؟ مرا هم ميهمان کن. مسافر گفت : بالابلند تنومندم شرمنده ام . کوله ام خالي است و هيچ چيز ندارم . درخت گفت:چه خوب . وقتي هيچ چيز نداری همه چيز داري اما آن روز که مي رفتي در کوله ات همه چيز داشتي ، غرور کمترينش بود جاده آن را از تو گرفت . حالا در کوله ات جا براي خدا هست و قدري از حقيقت را در کوله مسافر ريخت . دستهاي مسافر از اشراق پر شد . و چشمانش از حيرت درخشيدند . و گفت : هزار سال رفتم و پيدا نکردم . و تو نرفتي و اين همه يافتي . درخت گفت زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم و پيمودن خود دشوارتراز پيمودن جاده هاست 
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/04/03ساعت توسط ناز بانو |