پيامي براي ماست. برخوردهاي اتّفاقي وجود ندارد، اما واکنش ما در مقابل اين برخوردها مشخص مي کند که آيا ما قادر به دريافت هستيم يا نه. مي کنيم و پيامي را در رابطه با سؤال هاي فعلي ما باشد دريافت نکنيم، به معناي اين نيست که پيامي وجودندارد، بلکه بدين معناست که ما به دليلي نتوانسته ايم آن را دريافت کنيم.
هرگاه کسي بر سر راه ما قرار مي گيرد، همواره حامل 
اگر ما با شخصي که در مسيرمان قرار مي گيرد گفتگو
+ نوشته شده در شنبه 1385/09/18ساعت توسط ناز بانو |
سلام نگار جونم. تولدت مبارک عزیزم این کلیپ تقدیم به تو دوست خوبم
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/09/14ساعت توسط ناز بانو |
هنگامی که من به عنوان پرستار در بخش بیماران سرطانی یک بیمارستان کار می کردن با زنی به نام کاترین آشنا شدم. شوهر او بیل هر روز به دیدن همسرش می آمد و لحظاتی را در کنار او می گذراند و پس از این که کاترین به خواب می رفت او هم بیمارستان را ترک می کرد. به طور کلی بیل مرد خشک و رسمی ای بود و بر عکس او کاترین با این که می دانست آخرین روزهای عمرش را سپری می کند، سر حال و خوشرو بود. روز اولی که انها به بیمارستان مراجعه کردند، من مسوول تشکیل پرونده و بستری کردن او بودم هنگامی که مراحل تشکیل پرونده به پایان رسید و کاترین در اتاقش جا به جا شد به او گفتم: کاترین به چیزی احتیاج نداری؟ کاترین مشتاقانه در پاسخ گفت: لطفا به من یاد بدهید که چگونه باید تلویزیون را روشن کنم چون من بازی های فوتبال را دنبال می کنم و تا چند ساعت دیگر هم یک مسابقه بسیار مهم در پیش است و من نمی خواهم این بازی را از دست بدهم. روز های بعدی که برای معاینه کردن کارین به اتاقش می رفتم، او با عشق از شوهرش بیل صحبت می کرد و می گفت بیل بر عکس من اصلا علاقه ای به فوتبال، داستان های عاشقانه و فیلم های خانوادگی ندارد و همیشه هم کاترین را زن کم عقلی خطاب می کند که وقتش را صرف این چیز ها می کند. کاترین همیشه از این که شوهرش در طول سی سال زندگی مشترکشان کلامی از عشق و دوشت داشتن به زبان نیاورده بوشد بسیار ناراضی به نظر می رسید و میگفت من حاضرم همه چیزم را بدهم که او یک بار به من بگوید دوستت دارم و یا کارت و نامه محبت آمیزی به من بدهد ولی متاسفانه این گونه حرکات در طبیعت او نیست. روزها به همین منوال می گذشت و بیل مطابق معمول هر روز به دیدن همسرش می آمد. در یکی از همین روزها که کاترین در خواب بود و بیل مشغول قدم زدن، من فرصت بیشتری پیدا کردم تا با بیل صحبت کنم. بیل به من گفت: که نجار بوده است و علاقه زیادی به ماهیگیری دارد و او و کاترین بچه ای ندارند و از هنگامی که بیل بازنشسته شده است و تا قبل از بیماری کاترین، وقتشان را در سفر می گذراندند. بیل در طول صحبتش حرفی از اینکه همسرش آخرین روزهای عمرش را سپری می کند به زبان نیاورد. روز دیگری که من ساعت کاری ام در بیمارستان تمام شده بود و در بوفه بیمارستان مشغول خوردن قهوه بودم بیل را دیدم و با او صحبت را به داستان ها، نامه ها و فیلم های عاشقانه کشاندم و به او گفتم آیا تا به حال به کاترین گفته که دوستش دارد. با این که جواب سوالم را می دانستم ولی مخصوصا این سوال را پرسیدم تا نظرش را بدانم و او طوری به من نگاه کرد که انگار با یک دیوانه روبه رو شده است و بالاخره در جواب گفت که او هیچ وقت این جمله را به کار نبرده است چون لزومی نداشته و کاترین خودش می داند که من دوستش دارم. به او گفتم مطمئنم که کاترین می داند که دوستش داری ولی او احتیاج دارد که این جمله را از زبان خودت بشنود به خصوص در این شرایط جسمانی و روحی او می خواهد بداند که در سال هایی که در کنارت بوده است تو چه احساسی به او داشته ای و در پایان از او خواهش کردم که روی حرف هایم بیشتر فکر کند. روز بعد که وارد بیمارستان شدم مستقیم به اتاق کاترین رفتم و بیل را دیدم که غمگین کنار تخت کاترین نشسته است و در حالی که کاترین در خواب عمیقی بود، دست های همسرش را محکم در دستانش گرفته بود. دو روز بعد هنگامی که وارد بخش شدم بیل را دیدم که در راهروی بیمارستان با چهره ای غمگین در حال قدم زدن است. بلافاصله متوجه شدم که کاترین لحظات و ثانیه های آخر عمرش را سپری می کند و دقایقی بعد بیل را دیدم که با صدای بلند شروع به گریه کرد به طوری که صورتش از اشک خیس شده بود و مثل بید می لرزید و با نفس های بریده بریده گفت من روی حرف های شما خیلی فکر کردم و امروز صبح به کاترین گفتم که او را خیلی دوست دارم و عشق به او، از روزی که با او ازدواج کردم همیشه در وجودم بوده است. بیل در ادامه گفت: دلم می خواست شما آنجا بودید و لبخند او را می دیدید، لبخندی که هیچ وقت نظیرش را ندیده بودم. بعد از پایان صحبت با بیل، وارد اتاق کاترین شدم تا من هم آخرین خداحافظی را بکنم. دیدم در کنار تختش، کارت کوچک بسیار زیبایی است که روی آن نوشته شده بود،همسرم، دوستت دارم. نمی دانم شما چقدر این واقعیت را باور دارید ولی من همیشه بر این باور بودم که برای گفتن جمله دوستت دارم فردا شاید خیلی دیر باشه فرصت ها را باید غنیمت شمرد و از بیان این جمله شرمنده نبود به همه اونایی که تا حالا دوستشون داشتم این را هزار بار گفتم که بدونن و باور کنن که دوسشون دارم و به حضورشون نیازمندم
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/01ساعت توسط ناز بانو |