از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب شايد تو ميخواهي مرا در کوچه ها امشب! پشت ستون سايه ها روي درخت شب مي جويم اما نيستي در هيچ جا امشب؟ ميدانم ، آري نيستي اما نمي دانم بيهوده مي گردم به دنبالت چرا امشب؟ هر شب ترا بي جستجو مي يافتم اما نگذاشت بي خوابي به دست آرم ترا امشب
ها...سايه اي ديدم! شبيه ات نيست اما حيف!
اي کاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز
حتی ز برگي هم نمي آيد صدا امشب
امشب ز پشته ي ابرها بيرون نيامد ماه
بشکن قرق را ماه من بيرون بيا امشب
گشتم تمام کوچه ها را يک نفس هم نيست
شايد که بخشيدند دنيا را به ما امشب
طاقت نمي آرم تو که مي داني از ديشب
بايد چه رنجي برده باشم بي تو تا امشب
اي ماجراي شعر و شب هاي جنون من
آخر چگونه سر کنم بي ماجرا امشب؟
+ نوشته شده در شنبه 1385/08/20ساعت توسط ناز بانو |
چه زيباست جنون وقتي که مي دانم تو مي بيني
چه زيباست پيمودن وقتي که مي دانم تو در انتهاي راهي
چه زيباست نوشتن وقتي که مي دانم تو مي خواني
چه زيباست تا سپيده بي خوابي وقتي که مي دانم تو ماه آسماني

چه زيباست خوابيدن وقتي که مي دانم رويايم تويي
چه زيباست سرودن وقتي که مي دانم شعرم تويي
و چه زيباست بودن وقتي که
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/08/07ساعت توسط ناز بانو |

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/08/02ساعت توسط ناز بانو |