ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد دل رميده ما را انيس و مونس شد بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد فدای عارض نسرين و چشم نرگس شد اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ای خدا به حق پیامبر مهربونمون توی این شب عزیز حاجت دل همه جوونها رو بده 
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
ببوی او دل بيمار عاشقان چو صبا
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/05/30ساعت توسط ناز بانو |
+ نوشته شده در جمعه 1385/05/27ساعت توسط ناز بانو |
وقتي بزرگ مي شوي ديگر خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره ای مي خوانند دست تكان بدهي خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان بر نگشته، فكر مي كني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم _همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند_ دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند وقتي بزرگ مي شوي ديگر نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي وقتي بزرگ مي شوي قدت كوتاه مي شود .آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نميرسد و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي مي كنند آنها آنقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني و ماه ، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني وقتي بزرگ مي شوي دور قلبت سيم خاردار مي كشي و درمراسم تدفين درختها شركت مي كني و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني و يكروز يادت مي افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي و دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي ، آنروز ديگر خيلي دير شده است فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند و مي گويند: خيلي بزرگ شده بود نوشته عرفان نظر آهاري

+ نوشته شده در شنبه 1385/05/21ساعت توسط ناز بانو |
با همه بی سر و سامانیم باز به دنبال پریشانی ام طاقت فرسودگیم هیچ نیست در پی ویران شدن آنی ام آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه طوفانی ام دل خوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانی ام آمده ام با عطش سالها تا تو کمی عشق بنوشانی ام ماهی برگشته ز دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی ام خوب ترین حادثه می دانمت خوبترین حادثه می دانیم؟ حرف بزن ابر مرا باز کن دیر زمانیست که بارانی ام حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه یک صحبت طولانی ام ها ... به کجا می کشیم خوب من؟ ها... نکشانی به پشیمانیم! شاعر : محمد علی بهمنی 
+ نوشته شده در جمعه 1385/05/20ساعت توسط ناز بانو |
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند
و تو از او رسم محبت بياموزي.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاري است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن تکيه کني
و از غم زندگي برايش اشک بريزي.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري
آخرش را با جدايي به سرانجام برساني.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است.
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/05/18ساعت توسط ناز بانو |
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/05/17ساعت توسط ناز بانو |

روز پدر رو به همه پدرهای مهربون دنیا
تبریک میگم. ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/05/16ساعت توسط ناز بانو |
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/05/16ساعت توسط ناز بانو |
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو, من می ترسم.
مرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم , من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری, آخه نمیتونم
راحت برونم ، اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با
ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو
سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون
اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار
دوستت دارم را از زبان عشقش بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/05/15ساعت توسط ناز بانو |

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/05/15ساعت توسط ناز بانو |

+ نوشته شده در جمعه 1385/05/13ساعت توسط ناز بانو |

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/05/10ساعت توسط ناز بانو |
خستهام ، خسته از اين دنياي سياه و سفيد قلبم و مردماني كه خاكستري را نميشناسند ، آبي آسمان را نميبينند و بر سبز سبزهها ميخندد.
پيشهيشان فريب است و رسمشان نیرنگ.
خستهام ، خسته از دلبستگیهایی با رنگ عشق ، با نام عشق و با هر چه دروغين است از عشق . خسته از اين چشمهاي پر دروغ كه
خستهام ، خسته از انتظار بيهوده . خسته از نيامدنها و رفتنها و حتی از ماندنها . خسته از ماندن و بدينسان زيستن.
خستهام ، آري ، خستهام .
پس چرا اي آرامش زيباي هستي مرا در خود غوطهور نميسازي...

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/05/08ساعت توسط ناز بانو |
+ نوشته شده در جمعه 1385/05/06ساعت توسط ناز بانو |
کاش می شد نفسی پیش تو گل بنشینم تا دو چشمان خمارت بدهد تسکینم نازنین شیرینم بی تو دنیا به نگاهم شب بی پایان است صبح را هم به خدا تار و سیه می بینم نازنین شیرینم روز و شب دست به دعا در طلبت بردارم که جز این نیست دگر ذکر و دعا در دینم نازنین شیرینم نکند فکر کنی جز تو خیالی دارم که حرامم بشود جز تو کسی بگزینم نازنین شیرینم ترسم آنروز که در بستر مرگ آرامم پیش از آنکه تو شوی ماه سر بالینم نازنین شیرینم به خدا بر در فردوس قدم مگذارم مگر اینکه تو شوی همدم و هم آیینم نازنین شیرینم دوست دارم که اگر از غم عشقت مردم تو بیایی و دهی تلقینم نازنین شیرینم


+ نوشته شده در سه شنبه 1385/05/03ساعت توسط ناز بانو |
من دیگه غزل نمیگم واسه تو اشکامو هدر نمیدم واسه تو توی لحظه های سخت انتظار چه میدونی چی کشیدم واسه تو من میخوام دیگه فراموشت کنم تو بمون با اون غرور لعنتی قبل رفتنم ولی بذار بگم خیلی سنگی خیلی بی محبتی 
+ نوشته شده در دوشنبه 1385/05/02ساعت توسط ناز بانو |