تبليغاتX
بانوي شرقي

بانوي شرقي

زيرامن ترين سايه بان هستي دلواپس دلواپسي هاي يکديگر باشيم

میلاد رسول الله و امام جعفر صادق بر همگی شما مبارک  

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/01/27ساعت توسط ناز بانو |


+ نوشته شده در یکشنبه 1385/01/27ساعت توسط ناز بانو |


اگر فاصله بخواهد تو را از من بگیرد فصلی خواهم شد از جنس باران و خواهم بارید.

انقدر که فاصله از اشکهای من پر شود. 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/01/24ساعت توسط ناز بانو |


خدایا در روز پنج شنبه پنج حاجت مرا براورده کن که جز بزرگواری تو گنجایش انها را ندارد و جز نعمتهای تو بر ان توانا نیست. تندرستی که به وسیله ان بر انجام طاعتت نیرو گیرم و پرستشی که بدان مستحق پاداشت گردم و فراخی در حال از طریق روزی حلال و دیگر انکه مرا در توقفگاههای خوفناک( برزخ و قیامت) به وسیله امان خود ایمن گردانی و از حوادث هندوهناک وغمگین در پناه خود قرارم دهی .

درود فرست بر محمد وال محمد و توسل مرا به دادن حضرت در روز قیامت شفیع و سودمند برای من قرار ده که همانا تو مهربانترین مهربانانی.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/01/24ساعت توسط ناز بانو |


تو همونی که تو موج بلا واسه تو دستامو قایق میکنم

اگه موجها تو رو از من بگیرن قطره قطره اب میشم

                    دق می کنم

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/01/22ساعت توسط ناز بانو |


سيه چشمي به كار عشق استاد
به من درس محبت ياد مي داد
مرا از ياد برد اخر ولي من
بجز او عالمي را بردم از ياد

+ نوشته شده در شنبه 1385/01/19ساعت توسط ناز بانو |



اينو زيبا بنويس يا روي يه تابلو بزن
كه همه دوست دارن اما نه اندازه من

+ نوشته شده در شنبه 1385/01/19ساعت توسط ناز بانو |


دوست دارم همينجا از شاعر اين شعر اقاي فرهاد تحويلدار
كه با نظرات خوبش هميشه راهنمام بوده تشكر كنم. شعرش خيلي محشره حتما بخونين

من مسیح ام

دوباره و چند باره .

مصلوب بر تن خسته ی خویش .

طاقت ندارد این دلم که باز قصه ی عشق را بگوید برای تو .

قصه ی درد شب تصلیب را بر اندام خسته ی خویشتن .

قصه ی رنج کشیدن بر فراز صلیب و شاهد سوراخ شدن قلب خویش با فشار مسمار های نگاه تو را .

طاقت ندارد این دل مجنون بی طاقت مهر یار ندیده

از مهر هرگز ندیده ای سخن بگوید که تو از او دریغ کرده ای .

طاقت ندارد این دلم …

طاقت ندارد …

من مسیح باز مصلوب بگسسته طاقتم

ایمان به سرنوشت خویش یافته ام و می دانم که در سرنوشتم نوشته اند :

نه عشقی و نه یاری .

نه آرامی . نه قراری .

سرگشتگی های پیاپی .

تصلیب های مکرر برای هیچ و پوچ .

برای خواسته ی انتزاعی دورو دست نیافتنی که رخ ننموده است هرگز به روی من .

هر چند که رخ ننمودن این چنین صد بار بهتر است ازرخ نمودنی چنان .

من مسیح ناباوری هستم که باور یافته است به حقیقتی کهن که در سرنوشتش نوشته اند :

که قرار نیست هرگز برای من قرار و آرامشی باشد در ساحل امن بازوان کسی .

دست گشوده در انتظار آغوش کسی هستم که نیست .

و بینندگان بی اختیار با دیدن بازوان چلیپاوارم فریاد می زنند :

آه این یک خویش را بر فراز جسم خویش به صلیب کشیده است .

باور یافته ام که که از مهر پدر محکوم گشته ام به منفور بودن نزد آدمیان . نزد فرزندانش .

آدمیانی که با نگاه کردن به من دچار حس ترحم می شوند .

اما کو دست محبتی که برهاند مرا از صلیب خویش .

کجاست آن نگاه گرم که تن خسته ی در شرف انجماد مرا گرم کند بر فراز دار.

نه. باور ندارم به وجود کسی که عشق در وجودش تجسد یافته باشد برای من .

باور ندارم .

من محکومم به برقراری دوباره ی تعادل جهان .

من رنج می کشم و دیگران بر قرار و مدار در حرکت خواهند بود .

و کسی رنج ایثار مرا درک نخواهد کرد .

هر چند این حقیقتی دردناک است که ایثار من

ایثار ناخواسته ای است که بر من تحمیل گشته است .

همواره انتخاب گشته ام و بی اختیار مرا بر صلیب نشانده اند .

من رنج می کشم و جهان بر مدار خویش در حرکت است و آدمیان

در حیرت اند که چرا زمین و زمان از هم نمی پاشد.

آخر کسی نمی داند که من مسیح ام وکفیل دردهایشان.

آه ای پدر،پدر،پدر ای پدر

رهایم کن از این صلیب دردناک . رهایم کن ای پدر .

گر درد من با مرگ به سرانجام می رسد ،

بکش مرا و رهایم کن .

رهایم کن از این فال نحوست بار که مرا در بر گرفته است .

از بد اختری ام رها کن ای پدر .

فریاد می زنم . ناله می کنم . ضجه می زنم .

به درگاه تو استغاثه می کنم پدر .

رهایم کن .

فقط دمی مرا به خودم واگذار کن .

آخر چرا مرا برگزیده ای از میان این همه مخلوق بی بصر .

آخر چرا پدر .

رهایم کن .

رها،رها……پدر .

و سرانجام بر حسب عادت همیشه،

شباهنگام؛

دست ها می برم بالا ،به سوی خدا .

باز هم ناله می کنم از بخت نحوست بار خویش .

و از پیش گویی شوم مجوسان

که مرا بدین گونه سیاست نموده اند .

ناله می کنم و هزار باره می گویم که پدر رهایم کن .

بگذار دمی به سان آدمیان زندگی کنم .

رو سوی قبله ی چشم های همو بگردانم که تو می دانی ؛

چون که مخلوق توست او ،

و تو چون خدای او هستی و ناتوان از عشق ورزی جسمانی با او که زاده ی ذات توست ؛

به عشق من به او حسادت می کنی .

چون که درین آوردگاه خود را ناتوان تر از من یافته ای .

و بدین دلیل است که به قصد انتقام

مرا مصلوب کرده ای بر فراز اندام های خسته ی خویش .

آه ای پدر

حسادت تو به پسر

نه چندان زیبنده ی توست که خالق آسمان و زمینی .

پس حال که مرا نجاتم نمی دهی به خودم واگذار کن .

رهایم کن پدر ای پدر.

رهایم کن.

التماس می کنم .

استغاثه می کنم از فراز صلیب :

مرا به خودم واگذار کن پدر.

به خودم واگذار کن .

مرا به خودم واگذار کن



+ نوشته شده در جمعه 1385/01/18ساعت توسط ناز بانو |


اگه يه روز ديدي 1000 نفر دلشون برات تنگ شده بدون كه اوليش من هستم.

اگه ديدي كه100 نفر دلشون برات تنگ شده بدون اوليش من هستم .اگه ديدي 10 نفر

نفر دلشون برات تنگ شده بدون اوليش من هستم. اگه يه روز ديدي 1 نفر

دلش برات تنگ شده بدون كه اون منم. واگه يه روز ديدي كسي دلش برات

تنگ نشده بدون من مردم

+ نوشته شده در جمعه 1385/01/18ساعت توسط ناز بانو |


تو ميگي بدون تو دنيا برام زندون تنگه
من ميگم بگو عزيزم تو دروغهاتم قشنگه

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/01/16ساعت توسط ناز بانو |


تو را انچنان كه دلم ميخواهد بارها بر خانه كوچك و متروك قلبم مي نشانم و با تو از همه تنهاييهايم سخن مي گويم وقتي از تو دورم برايت مي نويسم و زماني كه به تو نزديكم با چشمانم برايت مي سرايم و ان روز كه تو را نبينم با قلبم خواهم گريست

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/01/16ساعت توسط ناز بانو |



در كتاب اورده اند يكي از عارفان قرن سوم مي گويد روزي از شهر بيرون امدم تا در صحرا گردش كنم . بر گوشه رود نيل ناگاه عقربي را ديدم كه با سرعت مي امد چون به لب اب رسيد قورباغه اي بر لب اب امده بود . ان عقرب بر پشت او نشست و از اب رد شد . هنگامي كه به خشكي رسيد به سرعت رفت . من هم پشت سر او رفتم تا بدانم ماجرا چيست . تا اينكه به درختي رسيد . مردي در زير درخت خفته بود و ماري قصد جان او را كرده بود . مار نزديك امد تا به مرد اسيب رساند ناگاه عقرب نيشي بر پشت او زد كه مار هلاك شد. پس عقرب هم بازگشت ولب اب قورباغه منتظر او بود و رفت. من متحير ماندم وتصور كردم او از اولياي خداست ولي وقتي نگاه كردم جواني ديدم مست و از عقل تهي . پس صبر كردم تا از خواب مستي در امد . مرا كه ديد بر پاي من افتاد كه شما اينجابر سر من گناهكار چرا ايستاده اي؟
برايش ماجرا را تعريف كردم . انگاه جوان روي به اسمان كرد و گفت ”الهي لطف تو با مستان چنين است با دوستان چگونه خواهد بود؟ ” پس در رود نيل غسلي اورد و روي به شهر نهاد و به رياضت مشغول شد تا انجا كه به هر بيماري مي دميد شفا مي يافت.
هر كه را لطف الهي بنوازد ارشاد و هدايت او را چنين لطفها سازد

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/01/16ساعت توسط ناز بانو |



برو با رفتنت هيچ نمي شود؛

گيرم پس از دريغ دستانت، دستانم يخ بزنند،

گيرم اغوشم از التماس گرماي اغوشت پر شود.

گيرم با رفتنت دلم بيش از پيش بگيرد؛ روزگارم سياه شود،

ديوانگي ام بيداد کند.

گيرم ديگر دلي در سينه نتپد، نبضي در رگ ها نزند چشمي

چشم به راه بماند.

گيرم با رفتنت زندگيم تمام شود، ولي تو برو ، با رفتنت

هيچ نمي شود

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/01/15ساعت توسط ناز بانو |


نردبان اين جهان ما و مني است
عاقبت اين نردبان افتادني است
لاجرم ان كس كه بالا تر نشست
استخوانش سخت تر خواهد شكست

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/01/15ساعت توسط ناز بانو |


سال نو مبارك

لحظه سال تحويل براي همتون دعا كردم كه دلهاي پاكتون امسال شادتر از سالهاي قبل باشه

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/01/15ساعت توسط ناز بانو |


حرفهاي ما هنوز نا تمام....

تا نگاه مي کني:وقت رفتن است

باز هم همان حکايت هميشگي!

پيش از آنکه با خبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود

آه ، اي دريغ وحسرت هميشگي!

ناگهان چه زود دير مي شود.


HOME
E-Mail
Night Skin


LinkDump

مجموعه آثار شعر نو
سایت رسمی مصطفی مستور
سایت رسمی سید علی صالحی
سایت رسمی عرفان نظر آهاری
سایت رسمی احمد شاملو
حسین پناهی
نادر ابراهیمی
آرشیو پیوندهای روزانه


Archives

خرداد 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384


Links

طنين سكوت
هواي تازه
عشق و زندگي
نوشته هاي پراكنده يه مامان
عشق بدون قيد و شرط
دلم براي باغچه مي سوزد
گروه امنيتي آريان
نامه هايي كه هرگز نوشته نشد
آره دوستت داشتم
اگه هيچ كس نيست خدا كه هست
ويكتوريا صادقي
آپادانا موزيك
دريچه نو
داستان زندگي آدمها
خواندنيهاي روز
مهسا و سهیل
طوطيا
سمفوني احساس
فريادهاي من
عشقولانه
دختران گندم
به رنگ انتظار
لبخند مريم
غريب تنها
سايه ات را قاب خواهم كرد
سوال من و جواب تو
بالاتر از سياهي
همدم تنهايي من
sHy GiRL
هرگز براي دوست داشتن پاياني نيست
ماهي گيري
بي سرزمين تر از باد
دشتي پر از خيال
پنجمين عنصر
غم موروثي
زندگي... و ديگر هيچ
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :


Design by : Night Skin